دل نوشته ای از دل شهرِ منبت و تاک، برای دکتر “بیژن شهبازخانی” / مردی که رؤیایش را به جانِ چوب نشاند
■ جمعی از کارکنان صنعت مبل و منبت شهرستان ملایر
کهن دیار ملایر شهر تاکستان های زرخیز، واقفین خیراندیش، عالمان و نخبگان نام آور و شهدای سرافراز، از دیرباز و در طول تاریخ در حوزههای مختلف آثار فاخر و ماندگاری را خلق کرده که آثار به جا مانده در این شهر گواه روشن فرهنگ و تمدن غنی این دیار کهن است.
■ جمعی از کارکنان صنعت مبل و منبت شهرستان ملایر
کهن دیار ملایر شهر تاکستان های زرخیز، واقفین خیراندیش، عالمان و نخبگان نام آور و شهدای سرافراز، از دیرباز و در طول تاریخ در حوزههای مختلف آثار فاخر و ماندگاری را خلق کرده که آثار به جا مانده در این شهر گواه روشن فرهنگ و تمدن غنی این دیار کهن است.
اما روزگاری رسیده بود که از ملایر، فقط نامی بر تابلوهای راههای عبوری باقی مانده بود و صدایش را در هیچ بازاری نمیشنیدیم، شما آمدی. نه با شعار، نه با وعده؛ با باور. باور به چیزی که در دل خاک این شهر خفته بود: هنر.
تو فقط نمایندهای در مجلس نبودی، بلکه نمایندهی روح این دیار شدی. نمایندهی درختانی که سالها بیصدا میمردند و حالا در دست هنرمندان، زندگی دوباره میگیرند.
شما فهمیدی که «مبل» فقط یک صنعت نیست؛ فهمیدی که «مبل» میتواند نفس یک شهر باشد. و همین شد که ملایر را نه فقط در نقشهی ایران، که در نقشهی جهان نشاندی. ثبت «پایتخت مبل و منبت»، نه یک عنوان ساده، که یک تولد دوباره بود.
و حالا، این جشنوارهی اخیر، نه فقط جشنی بر چوب و منبت؛ بلکه مهمانی دلهایی بود که از دورترین نقاط ایران، برای لمس یک رویا آمده بودند. آمدند تا ببینند که «هنر» میتواند جاده بسازد، سفره رونق بگسترد، شهر زنده کند، جوان را امیدوار، بازار را پررونق، و چشم پیرمردی را که سالها منتظر بود تا صدای چکش بر چوب را دوباره بشنود، تر کند.
تو میدانستی که داری صنعت را رونق میدهی و فراتر از آن، زندگی میسازی. در هر خانهای که امروز چراغش از فروش یک مبل روشن است، نامی از تو میدرخشد. در هر روستایی که جوانش دیگر مهاجرت نمیکند، چون کار در دستانش است، نامی از تو میدرخشد. در هر دستی که حالا با افتخار میگوید: «من منبتکارم»، نامی از تو میدرخشد.
و اینک، بگذار از زبان بامهایی بگوییم که تا دیروز خاموش بودند:
در روستاهای پیرامون و مناطق حاشیه شهر، از قلعه میر فتاح تا ازناو، خانههایی ساختهاند که پنجرهشان به باغ چنار باز میشود و حیاطشان عطر چوب تازه میدهد؛ خانههایی که مالکانشان سالها بیکار بودند و حالا «میزبان» شدهاند.
گردشگری که روزی فقط از کنار جاده عبور میکرد، امروز در کوچهپسکوچههای شهرستان، چراغ میگذارد، چای مینوشد، شب را به صبح میرساند و پولش را در همان سفرهی ملایر میگذارد.
خانهای که تا دیروز خالی از سکنه بود، حالا پذیرای خانوادهای از شیراز است. بچههایشان در حیاط بازی میکنند و مادرشان از بالای پشتبام، منبت درختان را قاب میگیرد و در اینستاگرامش میگذارد: «ملایر، بهشت چوب ایران».
خانههایی تازه با حیاطی پر از گل کاشتهاند، فقط برای اجاره دادن به مهمانانی که آمدهاند تا در خواب هم صدای چکش را بشنوند. تو هستی و میبینی که چطور یک جشنواره، کوچهی شهر را به تالار پذیرایی بدل کرد؟
چطور زن روستایی که روزی نان خشک میپخت، حالا صبحانه محلی میپزد برای مهمانانی که از رشت آمدهاند. چطور پسر جوانی که قرار بود برای کار به تهران برود، ماند و خانهی پدری را به «اقامتگاه بومگردی» بدل کرد تا برای گردشگران توضیح دهد که این منبت، داستان عشق یک نسل است.
این دیگر فقط رونق صنعت نیست؛ این رونق «نفس» است. رونق روستایی که شب، چراغهایش تا دوردست میدرخشد، چون مهمان دارد. رونق مادری که دستبافتههایش را جلوی در خانه میگذارد و همه آنها قبل از ظهر تمام میشوند. رونق جادهای که روزی فقط گرد و غبار داشت، حالا پای گردشگر را به آبادی های ملایر هم میرساند و پای آبادی را به آسمان. این روستاها، دیگر فقط روستا نیستند؛ آنها هم حالا «خانهی دوم» دل هزاران مسافرند.
و ما، به عنوان فرزندان همین خاک، بر خود فرض میدانیم که در برابر زحمات بیمنت شما، سر تعظیم فرود آوریم و با افتخار به تاریخ کهن شهرمان، به یاد میآوریم که روزی خطاب به مسئولین شهرستان جمله ای مانا گفتید که:
“اگر صنعت مبلمان را فراموش کنیم دوباره ملایر را در تاریخ گم می کنیم”
با سپاس فراوان
جمعی از کارکنان صنعت مبل و منبت شهرستان ملایر
و فرزندان خاکی که حالا با افتخار میگویند:
ما از ملایریم، شهرِ مردی که رویایش را به واقعیت نشاند.
