سید رحمت؛ پیرغلامی که با وجود کوه غمهایش، دلمان را شاد میکرد
«سیدرحمت، پیرمردی ساکت و صبور بود، اما در وجودش شوخی و خنده موج میزد…
«سیدرحمت، پیرمردی ساکت و صبور بود، اما در وجودش شوخی و خنده موج میزد. ما بچههای هیئت، او را مثل پدرمان و کوچکترها مثل پدربزرگی مهربان دوست داشتیم. هربار که ما را میدید، دست در جیبش میبرد و به کوچکترها آبنبات میداد و بزرگترها را با مهربانی دلگرم میکرد.
حضورش در محرم پررنگ بود و روز عاشورا با همان شال سبز سیدیاش، جلوی دسته عزاداری میایستاد و همه چیز را هماهنگ میکرد. در مراسمهای هیئت در طول سال، بهویژه در دعای توسل شبهای چهارشنبه، همیشه کنار در ورودی مسجد میایستاد و به عزاداران خوشآمد میگفت. در جشنهای نیمه شعبان هم جزو اولین کسانی بود که به سالن میآمد تا همه چیز را آماده کند و با شادیاش، دلگرمی بچهها میشد.
دو روز در سال، وظیفه داشتیم به خانهاش برویم؛ عید غدیر، به احترام سیادتش، و روز اول عید نوروز به رسم هرساله بازدید از خانواده شهدا. در این دو روز، با مهماننوازی تمام، به همه بچههای هیئت عیدی و تبرکی میداد و ما هم بعد از گرفتن عیدی، با او عکس یادگاری میگرفتیم.
وقتی موکبالشهدا در محرم شروع به کار میکرد، آرام میآمد و کنار خادمان میایستاد و ما به شوخی میگفتیم: «سید! بیا کمک!» او هم با لبخندی زیبا سرش را تکان میداد، اما بدنش دیگر توان نداشت و زود خسته میشد. ما برایش صندلی میآوردیم و او مینشست و با چشمهایش ما را نگاه میکرد.
سیدرحمت، با اینکه پسر عزیزش سیدحسین، به شهادت رسیده بود، همچنان با روحیه بود و خم به ابرو نمیآورد و همیشه میگفت: «فدای امام حسین علیهالسلام.» اما از دست دادن پسر دیگرش، محمد، کمرش را شکست. از آن روز به بعد، کمتر میخندید و هروقت یاد محمدش میافتاد، اشک در چشمانش حلقه میزد و زیر لب زمزمه میکرد: «راضیم به رضای خدا…»
حالا سیدرحمت، در ایام اربعین سالار شهیدان، به فرزندانش پیوست و از میان ما هیئتیها رفت. روحش غرق رحمت الهی و مهمان حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام.»
■ رفیق هیئتی
